حكيم ابوالقاسم فردوسى
527
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز ما دو برادر مداريد چشم * كه هرگز نشوييم دل را ز خشم كزين تخمهء ويسگان كس نبود * كه بند كمر بر ميانش نسود بر اندرز سالار پيران شويم * ز راه بيابان بتوران شويم ار ايدونك بر ما بگيرند راه * بكوشيم تا هستمان دستگاه چو تركان شنيدند زيشان سخن * يكى نيك پاسخ فگندند بن كه سالار با ده يل نامدار * كشيدند كشته بران گونه خوار و زان روى كىخسرو آمد پديد * كه يا رد بدين رزمگاه آرميد نه اسب و سليح و نه پاى و نه پر * نه گنج و نه سالار و نه نامور نه نيروى جنگ و نه راه گريز * چه با خويشتن كرد بايد ستيز اگر باز گرديم گودرز و شاه * پس ما برانند پيل و سپاه رهايى نيابيم يك تن بجان * نه خرگاه بينيم و نه دودمان بزنهار بر ما كنون عار نيست * سپاهست بسيار و سالار نيست ازان پس خود از شاه تركان چه باك * چه افراسياب و چه يك مشت خاك [ راه توران گرفتن لهاك و فرشيدورد ] چو لشكر چنين پاسخ آراستند * دو پر مايه از جاى برخاستند بدانست لهّاك و فرشيدورد * كِشان نيست هنگام ننگ و نبرد همى راست گويند لشكر همه * تبه گردد از بىشبانى رمه بپدرود كردن گرفتند ساز * بيابان گرفتند و راه دراز درفشى گرفته بدست اندرون * پر از درد دل ديدگان پر ز خون برفتند با نامور ده سوار * دليران و شايستهء كارزار بره بر ز ايران سواران بدند * نگهبان آن نامداران بدند برانگيختند اسب تركان ز جاى * طلايه بيفشارد با جاى پاى يكى ناسگاليدهشان جنگ خاست * كه از خون زمين گشت با كوه راست بكشتند ايرانيان هشت مرد * دليران و شيران روز نبرد و زان جا برفتند هر دو دلير * به راه بيابان بكردار شير ز تركان جزين دو سرافراز گرد * ز دست طلايه دگر جان نبرد پس از ديدهگه ديدهبان كرد غو * كه اى سرفرازان و گردان نو ازين لشكر ترك دو نامدار * برون رفت با نامور ده سوار چنان با طلايه بر آويختند * كه با خاك خون را بر آميختند تنى هشت كشتند ايرانيان * دو تن تيز رفتند بسته ميان چو بشنيد گودرز گفت آن دو مرد * بود گرد لهاك و فرشيدورد برفتند با گردن افراختن * شكسته نشدشان دل از تاختن گر ايشان از اينجا بتوران شوند * برين لشكر آيد همانا گزند هم اندر زمان گفت با سركشان * كه اى نامداران دشمن كشان كه جويد كنون نام نزديك شاه * بپوشد سرش را برومى كلاه همه مانده بودند ايرانيان * شده سست و سوده ز آهن ميان ندادند پاسخ جز از گستهم * كه بود اندر آورد شير دژم بسالار گفت اى سرافراز شاه * چو رفتى بآورد توران سپاه